آوای تازه
کنار خدا دراز کشیده بودم و به آسمان تهی از ستاره نگاه می کردم
گفتم خدایا خیلی وقته که دیگه هیچ کلمه ای نمی تونه حال دلم رو بگه. من بین همه کلمه ها غریبه شدم
خدا نگاهم کرد و آروم گفت: قرنها پیش وقتی شروع به بکار بردن کلمات کردید٬ برای هر شیء کلمه ای داشتید وبرای هر احساس کلمه ای ساختید
سالها گذشت و انسانها دایره کلمات احساسشون محدوتر شد و دایره کلمات اشیائشون بزرگتر
خیلی وقته دیگه هیچ انسانی در پی ساختن کلمه ای نیست که توصیف روحش رو بکنه
شما آدمها اگه کلمه ای داشته باشید احساسش رو پیدا می کنید و اگه نداشته باشید بدنبال یک شعر می گردید و اگه باز هم پیداش نکردید آواره می شوید.
خداوند مکثی کرد و باز گفت: ساخت کلمه جدید رو احمقانه می دونید و دور دایره کلمات خودتون یک خط قرمز کشیدید و اگه خیلی هنرمند باشید ترکیبشون می کنید و لی دیگه نه اوای تازه ای می سازید و نه ترنم طبیعت رو می شنوید تا بتونید سخن جدیدی بگید.
و بعد خداوند ایستاد و نگاهم کرد
دستش را آرام روی گونه ام کشید و گفت درد غریبی احساس ... درد بزرگیست
